|
حرفهای شنیدنی
موقعی که تازه میرفتم مدرسه٬بابام یه کیف نو از شیراز واسم خریده بود یه دونه مداد مشکی وقرمز با یه دفتر ۴۰برگم داخلش بود .
یادمه با چه ذوق و شوقی رفتم مدرسه.
عصرها با همکلاسیها دور هم جمع می شدیم ومشق های روز بعد رو می نوشتیم.بعدش با هم چوب پل بازی میکردیم.
اخه اون موقع توپ کم گیر می اومد ما هم بازی هایی که توپ نداشت رو(مثل پدرامون)بازی می کردیم٬خیلی حال می داد .
تو بازی دعوا میکردیم و...دوباره فرداش تو مدرسه با هم آشتی آشتی بودیم.
گاهی نزدیک امتحانات بعد از مدرسه تو اوج بازی سرو کله مدیر یا معلممون که پیدا می شد فقط توپ تو زمین می موند که داشت هنوز غل می خورد٬بقیه بچه ها همه مثل جن غیبشون میزد ٬انگار نه انگار که همین یه دقیقه پیش فریادشون داشت لایه اوزن رو سوراخ می کرد.
اگه یه کاری می کردی ویکی از اهالی ازت شاکی می شد و چوقولیتو *پیش مدیر میکرد فرداش سر صف صبحگاه مدیر حسابی از خجالتمون در مییومد. این کار درس عبرتی واسه بقیه نیز بود...
تو مدرسه ما چند تا در خت انار بود که همیشه اون اوایل واسه من سوال بود که چرا اینها رو نمی برند تا زمین فوتبال فضاش بهتر بشه.اصلا"انارهای تو مدرسه برای این کاشته شده بودن که انار بدن..نه نه .. اصولا"این انارایی که من میدیدم چوب های بلند و کشیده ای در می اوردن.چوباش فقط بدرد زدن کف دست وپا می خورد.
لا مذهبا امروز ازشون چوب میبریدن فداش جاش ۱۰٬۸٬۷تا چوب رشد می کرد.معلم ها همیشه چوب تازه تو کلاس داشتن.یاااااااااادش بخیر.
واما ایام عید نوروز...
یه ماه قبل از سال نو وسط زمستون بوی عید تو محله می پیچید.همه شروع به خونه تکونی میکردن.شکوفه های سیب وزردالو هم همراهیشون می کردن.
مامانم ٬گردو آبسال درست می کرد.بعدش نون شیرین می پخت وهسته زردالو بو می دادو........اینا همه از یک ماه قبل از عید اماده شده بود.
لباس های نو:عجب کیفی داشت .تمام مدت منتظر این لحظه بودیم که بابا بیاد بگه اماده بشین بریم لباس بخریم.
یادش بخیر ٬قالی ها رو مینداختیم تو حیاط وحسابی میشستیم.بعد از عید هم ٬یکی دو ماهی حالو هوای عیدو رفت وامداو شب نشینی های عید ادامه داشت.
راستش الان همه چیز یه جورایی فرق کرده.اخه اونا دیگه کامپیوتر دارن.از هیچی ترس ندارن.لباساشون همیشه نو نو هستن.دوازده دست لباس نو تو خونه دارن .
عید نوروز فقط مال یک ساعت قبل وبعد سال تحویله.فرش شستن دیگه با شامپو فرش و قالیشویی سر وتهش حمع میشه ووسایل پذیرایی هم تو بقالی سر کو چه و.....
شکوفه هام دیگه انگارحالو حوصله ندارن.اگه هم داشته باشند تغییرات اب و هوایی هم که اونم مثل قدیما دیگه نیست بهشونحال حسابی میده تا دیگه زود شکوفه ندن.
مثل اینکه منم حوصله ام مثل همه اونا سر رفت...تا بعد
*شکایت کردن |